حکایت منه و خوابگاه رفتنم ، پارسال ک دیدم اسمم تهران در اومده درجا زدم زیر گریه ک من نمیرم ، من از همین الان انتقالی میخوام ک مامانم کل خانواده رو بسیج کرد منو بردن فروشگاه ک بیا از این وسایلا بخر ک تو خابگاه نیازت میشه من عین این تازه عروسا کلی وسیله خریدم بعدم ذوق کردم و منتظر رفتم ب خوابگاه شدم ک البته این ذوقم همش دو سه روز طول کشید و من بعدش گریه زاری تو خوابگاه رو شروع کردم بعد دو هفته هم برگشتم خونه و گفتم من دیگ نمیرم خوابگاه و برید وسایلامو همراه با فرم انتقالیم بیارید اینجا :|| کلا من خیلی زیاد منطقیم :/ اون موقع اومدن برای من لپ تاپ خریدن و دوباره راهیم کردن ک برگشتم خوابگاه . دیگ سریای بعد هم من کمتر ادا میومدم هم خانواده دیگ حوصله نداشتن جوری بود ک تقریبا هر بار پرتم میکردن تو کوچه تا من برگردم خوابگاه . الانم من مجددا از دو روز پیش گریه و زاریمو شروع کردم ک من نمیرم دیگ خوابگاه ، مامانم رفته کوله پشتی خریده برام تا ذوق کنم برم ... لبخند هستم هفت ساله
+حالا کلا این خوابگاه اینا ب کنار چند روزیه ک شدیدا حالم بده و ب شدت بدنم درد میکنه ، جدا از اوناهم ی درسی رو ترم پیش نظریشو داشتم حالا این ترم عملیشو باید مینشستم تو تابستون دوباره نظریشو میخوندم تا بتونم بفهمم عملیش چی میگه بعد من نخوندم . زبان تخصصیمون هم جز برنامه تابستونم بود ک ی دور خودم بخونم ک اونم نخوندم ، ی عالمه کتاب خوب هم داشتم ک اونا رو هم باید میخوندم ک نخوندم. هیچی دیگ من دولت فخیمه ام ....
اما با همه اینا تابستون خوبی بود ... دوستش داشتم
دونقطه پرانتز :)...ما را در سایت دونقطه پرانتز :) دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 101